۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

تفاوت میان «هیپوکراتس (Hippocrates)» و محمد ابن عبدالله






جاوید نامجو

چکیده:

در سده هفتم میلادی یک سری قانون های مدنی در حجاز نوشته شد که در کتابی به نام قرآن گردآوری شدند. این قانون ها به نام قانون های اجتمایی در مناطق زیر نفوذ حکومت های اسلامی اجرا میشد. در آن دوران همزمان نیز روش های درمانی سنتی برای درمان بیماران در مناطق زیر نفوذ حکومت های اسلامی گُسترده بودند. امروز پس از 14 سده بشر تجربه کرده است که نه آن قانون های شرعی که از قرآن الهام گرفته شده اند و در سرزمین های زیر نفوذ حکومت های اسلامی اجرا میشدند، پاسخگوی گرفتاری های بشر در سده بیست و یکم هستند و نه آن روش های درمانی سنتی در سده هفتم میلادی. در پیوند با قانون های شرعی، امروز بشر توانسته است قانون های مدنی کاملتری را بنویسد که ضامن دادگری اجتمایی، نگهداری از کرامت انسان و حقوق بشر هستند، و در زمینه پزشکی نیز بشر توانسته است به کمک تکنولوژی و دانستنی های نوین بسیاری از بیماری هایی را ریشه کن کند که در سده هفتم میلادی قربانی های فراوانی از انسان ها میگرفتند. اکنون پرسش این است:
چرا مومنین مسلمان هنگام بیماری هیچ تردیدی ندارند که با استفاده از تکنولوژی و روش های درمانی نوین درمان شوند، ولی در پیوند با قانون های مدنی پافشاری میکنند که همان قانون های دینی در جامعه اجرا شود که در سده هفتم میلادی در حجاز نوشته شده اند، با آنکه ناکامی این قانون ها در پاسخگویی به گرفتاری های بشر در سده بیست و یکم آشکار شده است؟

سرآغاز

مسلمان ها باور دارند که «یگانه راه نجات بشریت پیروی از قرآن است.»  بررسی قرآن از نزدیک نشان میدهد که این کتاب هیچ سخن نو و سودمندی برای بشریت به ارمغان نیاورده است، بجز تکرار افسانه های تورات و انجیل و زنده نگهداشتن آیین های بت پرستی مردم حجاز همانند آیین حج، روزه... و قربانی کردن جانداران و ادامۀِ پذیرش باورهای اشتباه بُت پرستان دربارۀِ جهان پیرامون و جهانی که آنها ناپیدا مینامیدند و و اجنه...
اکنون این پُرسش پیش میآید که آن «معجزه قرآن» که باید سبب رستگاری بشر شود چیست و کجاست؟ آیا تکرار افسانه های تورات و انجیل، پیشگویی های اشتباه دربارۀِ پیدایش هستی و جهان، افسانۀِ آفرینش انسان و جانداران روی زمین معجزه است؟ و یا چندتا حکم قضایی سنگدلانه همانند بریدن دست و پای دزد، زناشویی با دختران 9 ساله، شرعی کردن برده داری، قصاص، تقسیم ارث میان بازماندگان یک مُرده (که در پایان سهم میراثداران بیشتر از خود ارث میشود!) ؟ چرا مسلمانان میپندارند که «همه گرفتار های جامعه های متمدن بشری در سده بیست و یکم را میتوان به کمک چندتا دستور دینی قصاص و بریدن دست دزد، شرعی کردن برده داری گُشود،» احکامی که در سده هفتم میلادی نوشته شده اند؟
در سده هفتم میلادی در زمانیکه محمد بن عبدالله ادعای پیامبری و گرفتن وحی از آسمان را کرد، درک جامعه های بشری از علت بیماری های واگیر دار همانند فلج کودکان، سرخک، آبله، دیفتری، وبا، مرگی (جزام).... بسیار اندک بود، زیرا آنها دلیل بُنیادین این بیماری ها را نمیشناختند که میکروب ها و ویروس ها هستند؛ در نتیجه بسیاری از کودکان به سن یک سالگی نمیرسیدند، زیرا یک بیماری ساده سرماخودرگی، دیفتری و یا بیماری های سرخک و فلج کودکان سبب مرگ آنها میشد.
با نگاهی به نام پزشکانِ نام آور در جهان باستان با کسانی همانند «هیپوکراتس (سده پنجم پیش از میلاد)»، «گالن (سده دوم میلادی)، «پدانیوس دیسکوریدس (سده یکم میلادی)... آشنا میشویم. با آنکه درک پزشکان باستان از فیزیولوژی و آناتومی بدن انسان  نارسا و تشخیص آنها از دلیل بیماری ها اشتباه بود، ولی روش های درمانی آنها در سده هفتم میلادی در زمان محمد بن عبدالله در حجاز و در چهار گوشه و کنار جهان بکار بسته میشد.  از جمله روش های درمانی در آن زمان این بود که مردم حجاز میپنداشتند که شاش شُتر دوای هر دردی است؛ این روش درمانی به اندازه ای در حجاز گُسترده بود که حتی پیشکسوتان دین اسلام نیز آنرا سفارش کرده اند!!!!  اگر چه روش درمانی سفارش شده از سوی پزشکان در دوران باستان هر از گاهی و بگونۀِ بختکی برخی از بیماران را درمان میکرد، ولی رویهم رفته روش های درمانی آنها سبب پیشگیری از بیماری های واگیر دار و مرگ  بیماران به ویژه کودکان بیمار نمیشد که قربانی سرماخوردگی، دفیفتری، کُلورا، سرخک، آبله، فلج کودکی، .... میشدند.
امروز در سده بیست و یکم برای جامعه های بشری روشن است که روش های درمانی پزشکانِ باستان همگی اشتباه بوده و امروز دانش پزشکی به اندازه ای پیشرفت کرده است که علت این بیماری ها را که میکروب ها و ویروس ها هستند، شناخته و روش های درمانی درخور برای درمان این بیماری ها نوآوری کرده است. امروز پزشکی به اندازه ای پیشرفت کرده است که میتواند انسان هایی را که 50 سال پیش به نام مرده در سردخانه ها نگهداری میکردند، دوباره زنده کند...  و دیگر هیچ کودکی بر اثر سرماخوردگی یا سرخک و یا آبله و یا فلج کودکان جانش را از دست نمی دهد. اکنون بشر تنها در زمینه دانش پزشکی پیشرفت نکرده است، بلکه در زمینه نوشتن قانون های مدنی و دادگستری و اخلاقی هم پیشرفت کرده است که ضامن نگهداری از حقوق شهروندان و حقوق بشر هستند.
از سوی دیگر از روی تجربۀِ ناکام حکومت های دینی در سده اخیر میدانیم که نه تنها جامعه های امروزین با ساختارهای اقتصادی پیچیده را نمیتوان با چندتا حکم شرعی قرآن و دستور دینی همانند بریدن دست و پای دزد و قصاص، قرض الحسنه.... اداره کرد، بلکه این قانون ها حتی برای اداره یک روستای دور افتاده در سده هفتم میلادی در حجاز هم بسنده نبودند. و برای اداره جامعه های امروزی در سده 21 نیاز به قانون های کارشناسانه، پیچیده و کامل اقتصادی/ اجتمایی است. امروز ناکارآمدی روش های درمانی پیشنهاد شده از سوی پزشکان باستان و سفارش های درمانی پیشکسوتان دین اسلام برای مسلمانان آشکار شده است؛ و از سوی دیگر امروز تجربه های ناکام حکومت های دینی در دست هستند که میخواستند با الگوبرداری از احکام دین اسلام گرفتاری های جامعه های نوین را بگُشایند و رفاه، آسایش و امنیت برای شهروندان فراهم بیاورند. اکنون این پُرسش پیش میآید که چرا باوجود این تجربه های تلخ از حکومت های دینی، مومنین اجرای احکام دینی را به قانون های مدنی برتری میدهند، ولی آنها  هنگام بیماری بجای بکار بُردن روش های درمانی ناکارآمدِ پزشکان دوران باستان یا نوشیدن شاش شتر که در زمان محمد بن عبدالله در حجاز رایج و گُسترده بود، از روش های درمانی پزشکی نوین بهره میبرند؟
پاسخ به این پرسش ساده است: «هیپوکراتس» و پزشکان باستان هیچگاه ادعای آسمانی بودن روش های درمانی شان را نکردند، از اینرو مردم روش های درمانی این پزشکان باستان را «مقدس» بشمار نمیآورند و نگران چشمپوشی از آنها هم نیستند،  ولی در پیوند با محمد بن عبدالله او ادعای آسمانی بودن دستورهای دینیش را میکرد؛ و سوای این پیامبر اسلام پیوسته با تهدید های دوزخی کوشش میکرد که با یاری گرفتن از آسمان برای ادعای خودش اعتبار کسب کند. افسوسمندانه این روش جنگی/ روانی محمد بن عبدالله تا به امروز کارساز بوده است و تهدید انسان های کُنجکاو به شکنجه های دوزخی از سوی او سبب شده است که برای 14 سده میلیاردها انسان مذهبی ساده دل بجای اینکه به احکام ناقص و پر از کاستی و اشتباه قرآن شک کنند،  چشم و گوش بسته ادعاهای محمد بن عبدالله را بپذیرند.

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

ابراهیم در آتش و اصحاب کهف: رویدادهای تاریخی یا افسانه؟




جاوید نامجو

 

چکیده:

افسانۀِ نجات یافتن ابراهیم از آتش تنها نتیجه یک سوءتفاهم در ترجمۀِ اشتباه از بخش پانزدهم از سفر پیدایش است. هنگامیکه یک رابی یهودی (آخوند یهودی) به نام «جاناتان» میخواست بخش پانزدهم سفرپیدایش را به زبان آرامی برگرداند، از آنجا که «جاناتان» با زبان بابلی آشنایی نداشت، او واژۀِ « Ur» را که به زبان بابلی به معنی «شهر» است با واژۀِ « Ur» در زبان عبری که به معنی «آتش» است، اشتباه گرفت. در نتیجه «جاناتان» بجای یک گزاره ای که معنی آن «یهوه ابراهیم را از شهر کلده بیرون آورد» او این بخش از سفرپیدایش را بدینگونه ترجمه کرد که «یهوه ابراهیم را از آتش کلده بیرون آورد». و افسانۀِ اصحاب کهف را نیز نُخستین بار یک آخوند مسیحی به نام «یاکوب فن ساروگ (Jakob von Sarug)» بازگویی کرد که در سال 519 به نام سرپرست کلیسای سوری/ ارتودکس شهر «آنتیوخین (Antiochien)» در سوریه برگزیده شد بود. 

 

سرآغاز

در قرآن آیه های فراوانی وجود دارند که بر آسمانی بودن تورات و انجیل، کتاب های «مقدس» یهودیان و مسیحیان تاکید میکنند. قرآن میگوید که «تورات و انجیل از سوی خدا برای موسی و عیسی مسیح فرستاده شده اند. و مسلمان ها ادعا میکنند که «دلیل تکرار داستان های تورات در قرآن یکی بودن سر چشمۀِ آسمانی آنهاست.» جدا از اینکه موسی و عیسی مسیح شخصیت های تاریخی نیستند [1] و [2]، اگر ما بخواهیم اعتبار تاریخی و سرچشمۀِ این داستان هایِ آمده در کتاب های آسمانی ادیان سامی/ ابراهیمی را بررسی کنیم، نیاز است که با تاریخچۀِ شکل گرفتن تورات و انجیل آشنا شویم.

 

تورات

تورات به معنی «آموزش» است؛ و دربرگیرندۀِ پنج کتابِ نخست از 24 کتابِ «تَناخ (Tanakh)» میباشد. این پنج کتاب را برشیت (پیدایش)، شموت (خروج)، وییقرا (لاویان)، بمدیبار (اعداد) و دواریم (تثتیه) مینامند؛ و به همین دلیل، گاه «اسفار پنج‌گانه» و «کتب پنجگانه موسی» نیز خوانده می‌شود. یهودی ها بر این باورند که این پنج کتاب در کوه سینایی از سوی یهوه (خدای یهودیان) بر موسی نازل شده اند. تورات سرچشمۀِ «وحدت گرایی قوم یهود (Jewish peoplehood)» است؛ چگونه پدیدار شدن قوم یهود، آزمایش های الهی و رنج های آنها، و پیمان های یهودیان با خدا که دربرگیرندۀِ راه زندگی، اخلاق، واجبات دینی و قانون های اجتمایی است.

در ادبیات رابی های یهودی (آخوندهای یهودی) واژۀِ تورات سوای پنج کتاب موسی به معنی «تورات شفاهی» نیز است. «تورات شفاهی» دربرگیرندۀِ تفسیرهایی از کتاب های پنجگانه با شاخه و برگ هایی است که آخوندهای یهودی بر این تفسیرها افزوده اند، و داستان هایی که در پی نسل ها گردهم آمده و در کتاب های «تالموت (Talmud)» و «میدارش(Midrash)» گردآوری شده اند. برپایۀِ نوشته های رابی ها (آخوندهای یهودی) همۀِ آموزش هایِ موجود در تورات، هم آنهایی که نوشته شده اند و هم آنها که شفاهی هستند، از سوی یهوه در کوه سینایی به موسی رسیده است. و همۀِ آموزش های موجود در تورات بدست خود موسی نوشته شده است. حتی برپایه ادعا های میدارش (یکی از کتاب های دینی یهودیان) « تورات پیش از پیدایش جهان نوشته شده بود و یهوه آنرا در جایگاه نقشه ساختن جهان بکار برده است.»

با اینهمه، در جهان راستی بسیاری از تورات پژوهان (پژوهشگرانِ تورات) بر این باورند که «توراتِ کنونی نتیجه و بازدۀِ دوران بردگی یهودیان در سدۀِ ششم پیش از میلاد در بابل است. و در نوشتن تورات های امروزی داستان های شفاهی و نوشته های پیشین مورد توجه قرار داشته اند، که سرچشمه در جامعه هایِ جدا از هم یهودی در زمان ها گوناگون از دوران باستان داشته اند. نوشتن تورات کنونی در ایران و در دوران هخامنشیان (سده چهارم پیش از میلاد) به پایان رسیده است.» [3] و [4]. در سال 1979 تکه هایی از تورات در مکانی به نام «Ketef Hinnom» در نزدیکی اورشلیم پیدا شد که دیرینگی آن سده هفتم پیش از میلاد (دوران پیش از اسارت در بابل) تخمین زده شده است. این کشف نشان میدهد که تاریخ آغاز نوشتن تورات به سده هفتم پیش از میلاد برمیگردد. جدا از اینکه موسی یک شخصیت افسانه ای است، از نگاه تورات پژوهان، تورات نمیتواند بدست موسی نوشته شده باشد، زیرا در این کتاب به گزارش خاکسپاری موسی و به رویدادهایی اشاره شده است که سده ها پس از مرگ او پیشآمده اند.


انجیل

با آنکه عیسی مسیح یک شخصیت افسانه ای است، حتی اگر ما بپذیریم که کسی به نام عیسی مسیح وجود داشته است، روح او نمیتوانست از کتابی به نام انجیل آگاه بوده باشد. در سده نُخستِ پیدایش دین مسیح، کمابیش 200 انجیل در چرخش بود؛ و همه آنها دربرگیرندۀِ داستان های متفاوت و برداشت های گوناگون از دین مسیح بودند [5]. پس از اینکه کلیسا سازماندهی شد، یکی از نگرانی های ارباب کلیسا این بود که هیچکس براستی نمیدانست که عیسی مسیح چه گفت و چه کرد؛ بدینسان کلیسا تنها چهارتا از آن 200 انجیل را معتبر شناخت: و تنها دلیل کلیسا از گزینش این چهار انجیل وجود چهار جهت جغرافیایی بود که به باور کلیسا پیام مسیح به همراه باد به سوی چهارگوشۀِ جهان پراکنده میشُد [6]. این چهار انجیل به نام های «ماتیو (Matthew)»، «مارک (Mark)»، «لوک (Luke)» و «جان (John)» شناخته میشوند. در هیچکدام از این چهار کتاب گزارشی از شاهدان زنده دربارۀِ زندگی عیسی مسیح وجود ندارد، و همه آنها در آغاز به زبان یونانی نوشته شدند، نه به زبان کسانیکه عیسی مسیح را دیده یا پیروان او بودند. بسیاری از داستان هایی که در این چهار انجیل آمده است، رونوشت برداری از افسانه های پهلوانی و خدایان یونان باستان هستند، همانند «دیونیسوس (Dionysus)» یا خدایان مصر باستان همانند «اوسیریس (Osiris)». با آنکه ما این انجیل ها را به نام «ماتیو (Matthew)»، «مارک (Mark)»، «لوک (Luke)» و «جان (John)» میشناسیم، ولی راستی این است که نویسندگان این انجیل های چهارگانه گُمنام هستند [7].

انجیل «مارک (Mark)» از نمونۀِ نُخستین انجیل هایی است که میان سال ها 60 تا 80 پس از میلاد بدست یک شهروند بیزانس روم نوشته شد. نویسندۀِ انجیل «مارک» نه با آیین یهودیان آشنایی داشت و نه مسیح را شخصا دیده بود. از آنجا که کُهن ترین نسخه ها از انجیل «مارک» در بخش پایانی کتاب با جملۀِ «هماهنگ با مارک» پایان مییابد، در یک زمانی یک نویسندۀِ ناشناس دیگر نام «مارک» را برای این انجیل برمیگزیند.

همه نویسندگان انجیل های چهارگانه از کتاب «تاریخ جنگ های یهودیان» نوشته «جوزفوس» رونوشت برداری کرده اند. «جوزفوس» یک یهودی فرهیخته ای بود که زمانی با ادعای پیامبری رهبری شورش یهودیان در اورشلیم بر علیه نیروهای اشغالگر رومی را بدست گرفت، ولی پس از سرکوب شورش و دستگیری، او در جایگاه فرزندخوانده به خدمت خاندان «فلاویوس» سزار روم در آمد. و کتاب «تاریخ جنگ های یهودیان»  نوشتۀِ «جوزفوس» کمک فراوانی به خاندان «فلاویوس» در اختراع دین مسیح و نوشتن انجیل ها کرد [8].

انجیل های «ماتیو (Matthew)»، و «لوک (Luke) به ترتیب 92% و 54% از انجیل «مارک» رونوشت برداری کرده اند، سوای این آنها داده های اشتباه انجیل «لوک» در بارۀِ آیین و زندگی یهودیان را زُدوده و داده های تاریخی تازه به آنها افزوده اند. انجیل «ماتیو» میان دهه 70 تا سال 100 میلادی نوشته شده است و نوشتن انجیل «لوک» پس از سال 93 میلادی پایان یافته است.

انجیل «جان» نموه ای از واپسین انجیل های نوشته شده است. تاریخ نوشتن آنرا سال 125 پس از میلاد تخمین زده اند. زبان و سبک نوشتاری انجیل «جان» بطور کامل با انجیل های دیگر تفاوت دارد و بیشینۀِ داده های آمده در این انجیل در تناقض با سه انجیل دیگر است.

همه این چهار انجیل تا سال 185 میلادی ناشناخته بوده اند. با آنکه نویسنده های این انجیل ها گمنام هستند، کلیسا برای اعتبار بخشیدن به انجیل های چهارگانه نام حواریون عیسی مسیح را برای این کتاب ها برگزید.

اکنون این پُرسش پیش میاید که چرا قرآن کتاب های دینی یهود و مسیحی را «آسمانی» مینامد، و تاکید میکند که این کتاب ها بر موسی و عیسی مسیح نازل شده اند، با آنکه بررسی زندگینامۀِ موسی و عیسی مسیح و تاریخچۀِ گردآوری تورات و انجیل آشکارا نشان میدهد که سوای افسانه بودن موسی و عیسی مسیح، کتاب هایی را هم که به آنها نسبت میدهند، دهه ها و گاه سده ها پس از دورانی نوشته شده اند که این پیامبران گویا میزیستند؟ پاسخ به این پُرسش از دو حالت بیرون نیست: یا قرآن نیز سرچشمۀِ زمینی دارد و نتیجه تراوشات ذهن خود محمد بن عبدالله است و یا الله آگاهی بر همۀِ دانستنی ها ندارد. یک بررسی تاریخی نشان میدهد که تنها کسانیکه ادعای پیامبری و داشتن کتاب آسمانی کردند یکی خود محمد بن عبدالله بود و دیگری «جوزف اسمید» پایه گذار دین «مورمون» بود که تا 1844 در آمریکا میزیست.


افسانۀِ ابراهیم در آتش

افسانۀِ ابراهیم در آتش که قرآن در سورۀِ انبیا (سوره 21) به آن اشاره میکند، در تورات وجود ندارد. راستی این است که این افسانه تنها نتیجه یک سوء تفاهم در هنگام ترجمۀِ بخش 15 از سفرپیدایش (Genesis 15) است. در بخش 15 از سفر پیدایش ما میخوانیم که خدا از ابراهیم میخواهد که او از شهر کلده بیرون رود (مهاجرت کند). اکنون در زبان بابلی واژۀ « (Ur)» به معنی «شهر» است. ولی در سدۀِ یکم میلادی هنگامیکه یک آخوندِ یهودی به نام «جاناتان بن اوزیل (Jonathan Ben Uziel)» درحال ترجمۀِ بخش 15 از سفرپیدایش به زبان آرامی بود، او با واژۀِ « Ur» برخورد کرد. از آنجا که «جاناتان» با زبان بابلی آشنایی نداشت، او واژۀِ « Ur» را که در زبان بابلی به معنی «شهر» است، با واژِۀ « Ur» در زبان عبری اشتباه گرفت که به معنی «آتش» است. این ناآگاهی سبب شد که «جاناتان» این بخش از کتاب سفرپیدایش را اشتباهی ترجمه کند. در نتیجه بجای اینکه بگوید: «خدا ابراهیم را از شهر کَلده بیرون آورد»، او این بخش را بدینگونه ترجمه کرد که «خدا ابراهیم را از آتش کلده بیرون آورد.» اهمیت این موضوع از اینروست که از این زمان نویسندگان یهودی در کتاب «تَلموت» که یهودیان از آن به نام «تورات شفاهی» نام میبرند و گردایه ای از تفسیرهایی است که بر تورات نوشته شده است، به افسانۀِ «ابراهیم در آتش» شاخ و برگ دادند که «پس از افکنده شدن ابراهیم در آتش بدست کلدانیان، او بگونه معجزه آمیز و به یاری خدا از آتش نجات یافت.» و این افسانه در زمانی که محمد زندگی میکرد، میان یهودیان حجاز بسیار گسترده و فراگیر شده بود. و همانگونه که در پیش گفته شد، اهمیت این موضوع از اینروست که محمد بن عبدالله با این ادعا که الله این داستان را به او وحی کرده است، این داستان را در سوره انبیا بازگویی کرد، ولی ما میدانیم که همۀِ این داستان، افسانه ای است که تنها نتیجۀِ یک سوءتفاهم و یک اشتباه در ترجمۀِ بخش 15 از سفر پیدایش بوده است. اکنون کدام حالت به واقعیت نزدیکتر است؟ اینکه خدا زبان بابلی نمیداند و یا اینکه محمد این افسانه را از مردمی که پیرامون او زندگی میکردند، وام گرفته است؟


افسانۀِ اصحاب کهف

یکی دیگر از افسانه هایی که به نام یک رویداد واقعی در قرآن از آن یاد شده است، افسانۀِ اصحاب کهف است، یک افسانۀِ مسیحی که در هیچکدام از انجیل ها وجود ندارد ولی به قرآن راه یافته است. این افسانه برای نُخستین بار از سوی یک آخوند مسیحی به نام «یاکوب فن ساروگ (Jakob von Sarug)» بافته و بازگویی شد؛ او این آخوند مسیحی در سال 519 به نام سرپرست کلیسای سوری/ارتودکس شهر «آنتیوخین (Antiochien)» در سوریه برگزیده شد.

چکیدۀِ افسانۀِ اصحاب کهف بدینگونه است: در سال 251 میلادی کایزر روم « دقیانوس (Decius)» به شهر «افسوس (Ephesus)» میرود، تا در آیین و جشن قربانی کردن برای خدایان شرکت کرده و همچنین شخصا به کار پیگرد و دستگیری مسیحیان رسیدگی کند. شمار فراوانی از مسیحیان به فرمان او دستگیر و کشته میشوند. در این میان هفت جوان مسیحی که از خانواده خدمتکاران دربار بودند نیز دستگیر شده و آنها را نزد کایزر «دقیانوس» میآورند. به دلیل نوجوان بودن آنها، «دقیانوس» به این جوان ها زمان برای اندیشیدن میدهد تا با ترک دین مسیح به آیین نیاکانشان، میترائیزم، بازگردند و خو دش راهی سفر میشود. این نوجوان ها با استفاده از فرصت، خودشان را در یک غاری در پیرامون شهر مخفی میکنند. پس از بازگشت از سفر، «دقیانوس» مخفیگاه این جوانان مسیحی را پیدا میکند و برای زنده بگور کردن آنها دستور میدهد که در غار را با سنگ مسدود کنند. کمابیش 200 سال این جوان ها در این غار مانده و بخواب میروند تا اینکه در سی و هشتمین سال فرمانروایی کایزر «تئودوریس دوم (Theodosius II.)» از خواب بیدار میشوند. در این زمان دین مسیح دین رسمی مردم بیزانس روم شده بود و آنها از این رویداد به نام یک معجزه خدایی یاد میکنند.


نتیجه: با آنکه همۀِ اعتبار دین اسلام و قرآن به این ادعا گره خورده است که رسالت محمد بن عبدالله دنباله رسالت پیامبران یهودی است و قرآن، تورات و انجیل دارای یک سرچشمۀِ مشترک و آسمانی هستند، نویسندۀِ قرآن بدون آگاهی از تاریخچۀِ شکل گرفتن تورات و انجیل های چهارگانه و تفاوت میان داستان های تورات و انجیل و افسانه هایی که از روی اشتباه بدست رابی ها (آخوندهای یهودی) و ارباب کلیسا بافته شده اند، او این افسانه ها را به نام «وحی منزل» و پیام آسمانی به قرآن افزوده است. چگونه مسلمانان میتوانند به آسمانی بودن قرآن ایمان داشته باشند، هنگامیکه نویسندۀِ این کتاب تفاوت میانِ رویدادهایِ تاریخی و افسانه را نمیدانست؟


یاداشت ها

[1] https://www.amazon.com/Moses-Exist-Myth-Israelite-Lawgiver/dp/0979963184

[2] https://www.amazon.de/Caesars-Messiah-Conspiracy-Flavian-Signature/dp/1461096405

[3] page 1, Blenkinsopp, Joseph (1992). The Pentateuch: An introduction to the first five books of the Bible. Anchor Bible Reference Library. New York: Doubleday. ISBN 0-385-41207-X.

[4] Finkelstein, I., Silberman, NA., The Bible Unearthed: Archaeology’s New Vision of Ancient Israel and the Origin of Its Sacred Texts, p.68

[5] Helen Ellerbe (1995) p16 cites Lloyd M. Graham, Deceptions and Myths of the Bible (New York: Citadel Press, 1975) 445, stating that this number was counted by Theodoret of Cyrrhus (393-~458CE).

[6] Ehrman (2011) p226 cites Irenaeus Against Heresies 3.7.11

[7] Ehrman (2011) p225

[8] https://www.amazon.de/Caesars-Messiah-Conspiracy-Flavian-Signature/dp/1461096405